روایت سردار عاشورای مجاهدان
سلام و احترام بر تمامی شهدای مبارزی که در راه آزادی هر آنچه داشتند را
نثار کرده و با خون خود نهال مبارزه بر علیه ارتجاع را به درختانی بزرگ و تنومند
تبدیل و اکنون روز افزون تر از قبل ادامه دهنده این مهم هستند.
داستان زندگی سردار خیابانی سراسر از فراز و نشیب هایی است که در این
نوشته جای نگرفته و ابعاد گسترده ای از آن نیازمند ساعت ها توصیف و توضیح است، اما
آنچه باید در سالگرد شهادت این بزرگ مرد آزادی خواه عنوان کرد را در جملاتی کوتاه
و مختصر بیان نموده و آرزو می کنیم همه آزادمردان ایران بزرگ راه سردار را در پیش
گرفته و خود را از اسارت در استبداد مذهبی رهایی بخشند.
موسی نصیر اوغلی خیابانى در سال ۱۳۲۶
در تبریز و در خانواده ای مذهبی متولد شد. پدرش در بازار تبریز مغازه دار بود تحصیلاتش
را تا دیپلم در دبیرستان منصور تبریز گذراند و موفق به گرفتن بورسیه دولتی و در
رشته فیزیک دانشکده علوم دانشگاه تهران پذیرفته شد.
سردار موسی خیابانی در تبریز متولد شد. وی از اعضای باسابقهٌ سازمان
مجاهدین خلق ایران و عضو مرکزیت سازمان طی سالهای
بعد از ۱۳۵۰ بود. پس
از انقلاب، او به همراه برادر مجاهد مسعود رجوی، رهبران اصلی این سازمان بودند. . موسی خیابانی در تشکیلات سازمان
مجاهدین فرد شماره دو سازمان بود که در سال ۱۳۶۰ فرماندهی ستاد نظامی سازمان را
برعهده داشت.
سردار هنگام
عضویت در سازمان مجاهدین تحت مسئولیت علی میهندوست از کادرهای بالای سازمان بود که مبانی آموزههای
سازمان را از حنیف بنیانگذار آموخت. وی
شخصیتی بسیار معتقد داشت و این عقایدش تحت آموزشهای محمد حنیف نژاد پررنگ تر نیز
شد و به دلیل تسلطی که به زبان عربی داشت برنامه مطالعاتی منظمی در متون اسلامی به
ویژه قرآن و نهج البلاغه را از جمله وظایف خود قرار داده بود داشت. از همین رو، خیلی زود به یکی از کادرهای تئوریک
اصلی در سازمان ارتقاء یافت .
یکی از زندانیان ساواک شاه در باره موسی گفت :
«موسی آدمی عارف و ساکت بود. بالاترین آرزویش این بود که ایکاش او را نزد
محمد حنیف نژاد می برندند و از چشمه فیض او بهره میبرد؛ با او قرآن میخواند و
مطلب یادمیگرفت. برتری حنیف نژاد بر خودش را خیلی قبول داشت و دائم بر زبان میآورد.
البته حنیف نژاد هم هر وقت در عربی به اشکالی برمیخورد، از موسی میپرسید».
موسی اساساً از نظر شخصیتی طوری بود که پس از دستگیری در زندان مذهبیها
و طرفداران خمینی خائن و حتی بازجوهای ساواک از او حساب میبردند و او را در حالیکه
شکنجه میکردند آقا موسی صدا میزدند. او
قبل از سال ۱۳۵۰ در
ارتباط با رهبران و بنیانگذاران سازمان مسئولیتهای سنگینی را در سازمان به عهده
داشت. در سال ۱۳۴۹ همزمان
با ورود سازمان به مرحلهٌ تدارک عمل و ایجاد آمادگیهای نظامی، موسی بههمراه چند
تن دیگر از کادرها و مسئولان سازمان برای طی دورهٌ آموزش نظامی راهی فلسطین و
اردوگاههای الفتح گردید و پس از طی آموزشهای لازم در مرداد سال ۱۳۵۰ مخفیانه به ایران بازگشت.موسی که
دانشجوی فیزیک دانشگاه تهران بود سال آخر دانشگاهش مصادف شد با دستگیری و دوران
هفت سالهٔ زندان، برای همین تحصیلات دانشگاهی اش (در سال آخر دانشگاه) نیمه تمام
ماند و موفق به اخذ لیسانس نشد. پس
از گذراندن هفت سال دوران زندان توأم با شکنجه، که قیام سراسری مردم ایران منجر به
گشوده شدن درهای زندان شد همراه سایر
همرزمان مجاهد و مبارز خود آزاد شد و سپس در موضع شخص دوم سازمان فعالیت بسیار
گستردهای داشت.
با یورش گستردهٌ ساواک به پایگاههای سازمان مجاهدین در شهریور سال ۱۳۵۰، سردار شهید خلق موسی به همراه ۳۳ تن دیگر از اعضای مجاهدین دستگیر
و روانه زندانهای شاه جنایتکار شدند . وی ماهها زیر شکنجه قرار داشت. شدت ضربات
وارده در دورهٌ بازجویی به حدی بود که مدتی در بیمارستان بستری گردید. موسی خیابانی
در اردیبهشت ۱۳۵۱، در یک
دادگاه نظامی به اعدام محکوم گردید این حکم در دادگاه دوم نیز تأیید شد لیکن پس از
اعدام بنیانگذاران و اعضای کمیتهٌ مرکزی سازمان، رژیم شاه تحت فشارها و موج اعتراضهای
گسترده داخلی و بین المللی در واکنش به صدور احکام اعدام مجاهدین، مجبور شد که از
اعدام او و چند تن دیگر از مجاهدین صرف نظر کند. بدین ترتیب حکم اعدام موسی به حبس
ابد تقلیل یافت و به زندان قصر انتقال یافت.
سردار موسی خیابانی در برگه بازجویی ساواک علت مشارکت خود در سازمان را اینگونه
عنوان کرده بود :
«هدف این
بود که اجتماعی تشکیل دهیم که در آن فقر و فساد نباشد؛ و عقیده داشتیم که باید با
هرگونه استعمار و استثمار مبارزه کرد؛ و برای نیل به آن، بایستی با رژیم موجود
(شاه) مبارزه کرد: و نتیجه ای که میخواستیم بگیریم این بود که یک رژیم دیگر،
مطابق نظرات و ایدههای خود برقرار کنیم.»
سرانجام پس از ۷
سال زندان، در روز ۳۰
دی ۱۳۵۷، به همراه آخرین دسته از
زندانیان سیاسی، از زندان شاه آزاد شد.
پدر طالقانی با فروتنی گفت در مقابل شکنجه گرها و بازجویانی
که خودتان میشناسید، وقتی اسم مجاهدین برده میشد، اعصاب اینها بههم میلرزید و
کنترلشان را از دست میدادند. این دلیل بر قدرت عقیده و ایمان بهحق است. از اسم
مسعود رجوی وحشت داشتند، از اسم موسی خیابانی وحشت داشتند....این همان وحشتی است
که اکنون 40 سال متوالی همراه و همزاد ربایندگان انقلاب مجاهدین شده است و کابوسی
که یکدم آنان را تا لحظه سرنگونی آزاد نمیگذارد .
در ۲۳ بهمن ۱۳۵۷، مسؤلین و کادرهای بالای سازمان برادران
مجاهد مسعودرجوی و موسی خیابانی، جنبش ملی مجاهدین را تأسیس کردند که دو روز بعد
در یک بیانیه مشترک، مسعود رجوی به عنوان مسئول اول سازمان و موسی خیابانی به
عنوان جانشین وی، در راس این سازمان قرار گرفتند.
سردار خیابانی با توجه به محبوبیت بالایی که در جامعه داشت در انتخابات
مجلس اول شرکت کرد، اما با وجود اینکه حتی در دور دوم نیز در تبریز رای کافی آورد
اما به مجاهدین اجازهٔ ورود به مجلس داده نشد و با وجود آراء بالای مجاهدین از
جمله رای بالای مسعود رجوی در تهران، مانع ورود مجاهدین به مجلس شدند.این همان ترس
از محبوبیت رهبران مجاهدین بود که خمینی دجال به آن پی برده بود و می دانست اگر
این بزرگمردان وارد مجلس و دیگر قسمت های اجرایی انقلابی که خود راه اندازی کرده
بودند بشوند، اجازه به خطا رفتن انقلاب را به آخوند های قدرت طلب نمی دهند، پس در
نتیجه باید جلوی این مهم گرفته میشد و آن ها را از دور انتخاباتی حذف کنند که این
اقدام وقیحانه، خود نقض حقوق اجتماعی و سیاسی علیه سازمان و همه طرفداران مجاهدین
خلق ایران بود.
در روزهای بعد از انقلاب، سازمان مجاهدین خلق که به عنوان یک سازمان
انقلابی در ایران فعالیت میکرد بین سالهای ۵۸ تا ۶۰ مرتباً از سوی مخالفان و مخصوصا
خمینی و دارو دسته انحصار طلبش مورد حمله قرار میگرفت، در پی این مشکلات ۵۴ تن از
اعضا و هواداران مجاهدین هم در این حملات شهید شدند. سازمان بارها در اعتراض و رسیدگی
به این شرایط تلاش کرد و خواهان آن بود که از طریق مسالمت آمیزی این جریان ها ختم
به خیر شود و به مقامات نامه های مختلفی نوشتند اما نتیجه ای حاصل نشد. موسی خیابانی
(بدنبال یکی از این حملات مسلحانه به پایگاه امدادی مجاهدین) در بهمن ۵۸ در مصاحبه با نشریه مجاهد گفت:
تلاش کردیم صبر و بردباری داشته باشیم تا واکنشهای متقابل کور انجام ندهیم. در هر
موردی، مراتب را به مسئولان امر نوشتیم و درخواست رسیدگی کردیم که ممکن است کسی
کشته بشود… متأسفانه به این تقاضاهای ما که خطاب به مسئولان بود، تا حالا جوابی
داده نشده...
پس از دو سال کشمکش میان حاکمیت که با ربایش انقلاب و به قدرت رسیدن این
بار روحیه اصلی خود را نشان میدهد و مجاهدین نهایتا بعد از تظاهرات مسالمت آمیز نیم
میلیونی مجاهدین در ۳۰
خرداد ۱۳۶۰ که توسط نیروهای حاکمیت
سرکوب شدند و از ۳۱ خرداد،
اعدامهای دسته جمعی مجاهدین در اوین آغاز شد، سازمان مجاهدین در پاسخ به این
کشتارهای وسیع اعلام جنگ مسلحانه با نظام جمهوری اسلامی ایران کرد و بلافاصله موسی
خیابانی به عنوان فرمانده نظامی سازمان وارد صحنه عملیات نظامی و جنگ داخلی شد.
موسی خیابانی در آخرین نوار صوتی منتشر شده از خود می گوید:
خمینی سرانجام در برابر ما آتش جنگ را برافروخت. آتشی که البته دودش به
چشم خودش رفت. او بالاخره تضاد ما با ارتجاع را به انفجار کشاند.خمینی با کشتار سی
خرداد و اعدامهای دسته جمعی اوایل تیرماه، خود در واقع فیتیله این انفجار را آتش
زد.لکن صدای مهیب انفجار در مقر مرکزی حزب
جمهوری که مبین خشم خلق بود درست راس ساعت ۹
یکشنبه هفتم تیرماه بلند شد. صدایی که در سراسر ایران بلکه در سراسر
جهان طنین انداخت؛ و رژیم را بی آینده کرد شاید هم بتوان گفت که از فردای آن روز
رژیم خمینی دیگر مردهاست.
در شامگاه 19 بهمن 60 اسدالله لاجوردی معروف به جلاد اوین در پربینندهترین
ساعت پخش اخبار از تلویزیون همان بازار شام رژیم آخوندی در حالی که طفلی خردسال را در آغوش
گرفته بود، بر پردهی جادو ظاهر شد. کودک مصطفی نام داشت و فرزند مسعود رجوی و
اشرف ربیعی بود. وی درحالی که پتوپیچ شده بود با شالی فلسطینی بر گردن در آغوش
جلاد آرمیده بود.کودک در انتظار بوی مادری
که دیگر نبود را به مشام میکشید و نمیدانست در سرمای یخزدهی بهمنماه سر بر
شانههای قاتل مادرش نهاده. کمی آنسوتر خونِ داغِ مادر بر سنگفرشهای خانهی
زعفرانیه نقش بسته بود. چکمهپوشان خونشویی میکردند. جنازهی مادر هنوز داغ بود
و بوی شیر میداد. لاجوردی قول آن داد که با تربیت درست از مصطفی یک حزباللهی
واقعی ساخته شود. دادستانی و سپاه نعش مادر را به همراه نوزده تن دیگر دراز به
دراز در خانهی زعفرانیه در سفرهی خون با انبوه کرکسان تماشا به نمایش نهاده و پیروزیشان
را در بوق کرده بودند.بله در میان این عزیزان مجاهد و مبارز پیکر پاک
سردار خیابانی هم دیده می شود و خون وی با دیگر همراهانش سکوت تلخی را در کشور
حکمفرما می کند.
اهمیت این عملیات برای دادستانی و سپاه چنان بود که جنازهها را به زیرزمینِ
بند 209 اوین منتقل کردند و زندانیان مجاهد را برای شکستنِ روحیه و مواضعشان به ضیافتِ
خون یعنی دیدن پیکر سردار و دیگر اعضای سازمان بردند.این قسمتی از پایان زندگی
سرداری مبارز و آزادی خواه بود که راه وی را همچنان اشرف نشان ها در خارج و کانون
های شورشی در داخل ایران ادامه داده و اکنون حکومت ارتجاع با رعب و وحشتی مثال
زدنی نگران از هرگونه اقدامی از سوی آن ها است.
نوزده بهمن 60 که سازمان مجاهدین آنرا به واسطه این جنایت عظیم ضد بشری «عاشورای
مجاهدین» میداند، روایتگر زنان و مردان شجاعی است که در برابر استبداد دینی سرخم
نکرده و نان را به نرخ روز نخوردند...ایستادند و مبارزه کردند و راه آن ها با خون
هاییی که نثار شد همچنان ادامه دارد و اکنون همین مبارزان لرزه بر تن حکومت اخوندی
انداخته و همچنان قوی ترین دشمن آن ها با هدف تشکیل اجتماعی بدون فقر و فساد
در برابرشان هستند.
کسری مدنی


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر